My atoms have always loved your atoms

- چرا من همیشه یکجوری غمگینم که انگار غم تمام پرنده های در قفس گیر افتاده ی عالم در سینه من گرفتار است ؟

آخر اوجواب همه چیز را می دانست .
زانوهام را بغل گرفته بودم و سرم تکیه داده بود به شانه اش . من با گیس فرش بازی می کردم و او با موهای من ،
گفت : آدم با همچین موهایی چرا باید همیشه غمگین باشد؟
-انگار همین موها پیچیده اند دور دلم و دست و پایش را بسته اند.دلم می خواهد تارتارش را بکنم ولی می ترسم ، می ترسم چیزی که دست و پای دلم را بسته موهام نباشد.راستش من از همه چیز می ترسم .از همین گیس فرش،از گریه کردن،از نه شنیدن،از انگشت هام...حتی از انگشت های خودم هم می ترسم .چرا من همیشه یکجوری می ترسم که انگار افتاده ام در غریب ترین قفس دنیا و هر کوچکترین دریچه ای به چشم های شیطان می رسد؟چرا من همیشه انقدر می ترسم و غمگینم جز این وقت ها که سرم تکیه اش را داده به شانه ات و تار تار موهاش را سپرده دستت و آن وقت پیچک همیشه دور دلم افتاده رام ناز انگشت هات می شود ، دلم را آزاد می کند تا من و موهام و دلم همگی فقط به تو فکر کنیم.

باز ترسم گرفته بود.چیزی انگار ازپرتگاه لبه ی دلم با سر افتاده بود پایین.زیر سرم خالی شد و افتادم. غم از دیوار یک چشم و ترس از دیوار چشم دیگرم بالا می رفت که دیدم نیست،رفته بود و شاید هم هرگز از اول آنجا کنارم و شانه اش تکیه گاه سرم نبود.

دوباره افتاده بودم بین هجوم ترس ها و غم ها . گفته بودم که جواب همه چیز را می داند.

+ تاریخ | پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت | 16:8 نویسنده | آوینآلیس |