|
My atoms have always loved your atoms |
|
|
اینجا مینویسم.
+
تاریخ | یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت | 0:17 نویسنده | آوینآلیس
|
یه نفر اینجا با اسم امیر کامنت گذاشته. نشونی میدی؟ و راه پاسخ و اینا.
+
تاریخ | پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت | 4:32 نویسنده | آوینآلیس
|
اینجا تمام شدهست.
+
تاریخ | چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت | 2:34 نویسنده | آوینآلیس
|
ای چشم هات مختصر زندگانی ام
تار صدات تاج سر زندگانی ام بی تو یتیم میشود این طفل بی گناه نزدیک تر بیا پدر زندگانی ام ! دارد شب سیاه مرا بند میکشد قدری طلوع کن سحر زندگانی ام هر لحظه از مدار خودم دور میشوم دور سر تو،ای قمر زندگانی ام یک روز با نگاه خودم قاب میکنم کفش تو را که پشت در زندگانی ام ...
+حالا همه این شعرها و نوشتهها،جز لکه ننگ کارنامهام هیچ به حساب نمیآیند و این یعنی تمام کارنامهی من لکه ننگ است. این را اینجا نوشتم که با لکه ننگ بودنم خداحافظی کنم و از صفرِصفر شروع کنم.امیدوارم روزی از تمام اینها مثل شاملو از آهنگهای فراموششدهاش یاد کنم و نه تمام چیزی که داشتم و آن هم در واقع هیچ نبود.
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۷ساعت | 17:59 نویسنده | آوینآلیس
|
مدتهاست که اینجا را گذاشته ام برای خودش خاک بخورد.انگشت هام حسابی تنبل شده اند و مغزم تقریبا خوابش برده.توی سرم هنوز پراست از علف های هرز کنکور.از نام ها،شهرها،فرمول ها،لغات بی فایده.تمام این مدت توی سرم جمله ها چرخ میخورد و به جایی نمیرسید.شخصیت ها شکل میگرفتند و به بلوغ نرسیده تلف میشدند.آمدم که از کنکور بنویسم.تجربه ای یکساله که قوی تر نکرد اما حسابی کشت.
من المپیادی بودم.ادبیات.بچه ی ناخلف ادبیات.همین تیرماه بود که رنگ سرخ قبول نشدن را روی صفحه ی گوشی دیدم و همین تیرماه هم بود که با چشم های هنوز باد کرده ی سرخ نشستم سرکلاس های غول بزرگ و از همان روز بود که گوشم به شنیدن مزخرفات خو گرفت و به ترتیب چشمم و مغزم و انگشت هام.((حسابی درس بخوانید،سعی کنید برای خودتان یک چیزی بشوید.این خیلی مهم است که فلان درس فلان ساعت فلان درصد.فلان رتبه فلان دانشگاه فلان رشته)) از بهشت المپیاد پرت شدن به خارستان کنکور هم نوعی هبوط بود.گذشت و الان بعد از گذشت کمتر از یک هفته توی سرم شهر تولد دهخدا و عارف و عشقی،ترتیب شهرهای حاصلخیز ایران،درآمد سرانه ی کنیا و سوییس در عهد عتیق،تعداد مراحل نظریه ی اریکسون.تعداد کتاب های فارابی و ابن سینا و سهروردی توی سرم کرم گرفته اند.هیچ کدام دانش نیستند.هیچ کدام ذهنم را باز نکرده اند.یک مشت پیرمرد حسابگر لب گور توی سرم دور هم نشسته اند و درست نمیدانند باید چه کار کنند. این همان بلایی بود که یکسال کنکور به سرم آورد.یادم داد کمی سازگار تر شوم،یادم داد وسط یک باتلاق گند گرفته میشود پول درآورد،یادم داد در شرایط ناچاری باید باز هم سعی کنم چون بهتر از فرار و شکست است ،یادم داد زمان چیز مهمی ست،استرس را خودش انداخت توی جانم و بعد گفت یاد بگیر استرس نداشته باش،با اخلاق ادم ها کنار بیا اصلا اخلاق شان را کنار بگذار و یاد بگیر،این چیزها هم بود.اما نمیشود به خاطر این ها کنکور را ستایش کرد. بعد از جلسه دختری بود که از شدت گریه نمیتوانست حرکت کند و پدرش به زور دستش را میکشید،کنکور آن دختر بود. قبل از جلسه دختری بود که میخواست همه اش دوتا تست بزند و برای آرامش داشتن سیگار کشیده بود،کنکور این یکی دختر هم بود. بعد از اعلام نتایج کنکور اشک های فراوان ادم هایی که تلاش کردند و نشدند و سرکوفت خواهند شنید هم هست.بعد از قبولی دانشگاه کنکور هرز رفتن دوباره ی ذهن و حفظیات بی فایده و ناامیدی و دانشجوی بیکار هم هست .این ذهن لبریز از بیهودگی من هم . و بیماری و اضطراب یک ساله ی خیلی از این بچه ها.ناامیدی ادمهایی که از رسیدن به شهرهای بزرگ تر برای رویاهای بزرگتر درماندند.چند نفر دختر ۱۸ ساله ی جوانی که در خاموشی ام اس گرفتند.آدمهایی که هیچ سرجای خودشان قرار نگرفتند و همه سرنوشت هایی که عوض یا تباه شدند.کنکور همه ی اینها بود.تلخ،غیرقابل اجتناب.با شکم بزرگ لبریز از رانت و پول و حاشیه اش.
+
تاریخ | دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۷ساعت | 14:14 نویسنده | آوینآلیس
|
به سرم زده بود یکبار سرتاپا سفید بپوشم،پرچم سفیدی هم بگیرم دستم،روبه رویت زانو بزنم،سراپا تسلیم بگویم: به من رحم کن...خواهش میکنم به من رحم کن.به شکوفه های دلم ،به نهال افکارم،به خواب هایم رحم کن،به خیابان ها،به خانه ی مان،به پنجره هایش،به هوایش،به اتاقم،به تخت خوابم،به بالشم رحم کن.هرکجا میروم تصویرت از قبل آنجارا قرق کرده.لبخند میزند،اخم میکند،شعر میخواند،من فرو میریزم،میشکنم،از پا می افتم.
میدانم نمیشود.میدانم نمیتوانی،مثل این است که مرد کشاورزی مقابل سیل بایستد و بگوید صبر کن،یا به خورشید تابستان بگوییم نتاب،یا به مرگ بگوییم نیا. نمیشود به عطرت گفت رحم کن و از او انتظار داشت دلش برای چشم های خیسم بسوزد.نمیشود به یادت گفت رهایم کن و منتظر ماند که او کوله بارش را جمع کند و برود.حرف حالی شان نمیشود،مثل دل من که نمیفهمد بس است و صبر کن و طاقت داشته باش اصلا یعنی چه. قد کشیده ام مثلا،روزها روبه روی آینه می ایستم و مدام تکرار میکنم :((مرد باش مرد باش دختر مردی باش.))شب ها مثل بچگی هام که تمام عروسک هایم را روی تختم میچیدم و با خیال راحت میخوابیدم،تمام یادگاری هایت را،عکست را،پیراهن جا مانده ات را دورم میچینم ،نفس میکشم،بغض میکنم،شبیه هیچ مردی نیستم،شبیه هیچ زنی نیستم،مثل بچه ها،دلم میخواهدت،فقط تو را،این بار اما خوابم نمیبرد.به سرم می زند رو به رویت زانو بزنم،بگویم:((رحم هم نکردی عیبی ندارد،تیغت نوازش است،نمی توانی بیایی؟))
+
تاریخ | جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت | 23:59 نویسنده | آوینآلیس
|
بعد این دیگه هیچی نگفتم و خب خیلی اندوهباره
ادامه مطلب
+
تاریخ | سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۶ساعت | 21:0 نویسنده | آوینآلیس
|
پسربچه ی کوچکی
در دلم مچاله شده و خونم را می مکد از خیلی سال پیش، روزی به دنیا خواهد آمد و من تو را می بینم.
+
تاریخ | یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵ساعت | 2:49 نویسنده | آوینآلیس
|
ای خاطرت بهانه ی این چشم های تر ...
ادامه مطلب
+
تاریخ | دوشنبه بیستم دی ۱۳۹۵ساعت | 22:13 نویسنده | آوینآلیس
|
انگار کسی جفت پا پریده باشد روی سینه ام و خیال کنار رفتن هم نداشته باشد .
یا این که غم با پوتین های سفت و تیزش ایستاده باشد روی سینه ام و مجال نفس کشیدن را گرفته باشد . و هیچ قهرمانی در این سرزمینِ وانفسا پیدا نمی شود که این سرباز خونریز بیرحم را پس بزند ... آدم حتی در سرزمین خودش ، حتی در دل خودش هم غریب می ماند .
+
تاریخ | سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ساعت | 23:25 نویسنده | آوینآلیس
|
که ناگهان دستی انگار پرتمان کرده بود به سال های سرد دور که بوی خون و باروت می داد و انگشت های زخمی ات را سرما به دست هام قفل زده بود.
برف جور بی سابقه ای می بارید و قصد ایستادن نداشت . نه می رقصیدند و نه مثل نقل پاشیده می شدند . تنها شبیه قتل عامی سفید بود و افتادن دانه برف های بی گناه از بلندی آسمان . تو می گفتی خدا رحمش آمده . من به مژه های یخ بسته ات نگاه می کردم و پلک هایت که از سرما می لرزید و قفل لرزیدن دندانم لب هام را بسته بود و نمی توانستم بپرسم کجای این جهنم سرما رحم خدا را دیده ای ؟ یک نفر ما را با دست های بزرگش پرت کرده بود به سال های سرد دوری که هیچ خونی توی هیچ رگی باقی نمی ماند . درست وسط جنگل دور افتاده ای که دور تا دورش را سربازهای روس به خون تشنه گرفته بودند و بوی باروت که هر لحظه نزدیکتر می شد . یک نفر ما را پرت کرده بود وسط برف و سرمایی جانسوز که انگشت های کشیده ی زخمی ات را به دست هام زنجیر کنم و دقیقه های آخرم را تسلیم نگاهت . بوی باروت نزدیک و نزدیک تر می شد و سرما را چنگ وحشی آتش می خراشید و دست هایم را محکم تر می گرفتی . تن دست نخورده ی برف را حالا پوتین سربازها گل آلود کرده بود و تفنگ ها با دهن باز منتظر تف کردن گلوله ی گوشه ی دهان شان بودند. قفل دندان هام را شکستم تا آرام و بریده بریده بپرسم :رحم خدا کجای جهنم این قصه ی سرد خون آلود بود ؟ قبل از اینکه ماشه ها را بکشند، با دست های خشکیده ی رنجور ، درست وسط معرکه ی رقص خون و باروت جوابم را داد و بغلم کرد.
+
تاریخ | جمعه دوازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت | 17:21 نویسنده | آوینآلیس
|
- چرا من همیشه یکجوری غمگینم که انگار غم تمام پرنده های در قفس گیر افتاده ی عالم در سینه من گرفتار است ؟
آخر اوجواب همه چیز را می دانست . باز ترسم گرفته بود.چیزی انگار ازپرتگاه لبه ی دلم با سر افتاده بود پایین.زیر سرم خالی شد و افتادم. غم از دیوار یک چشم و ترس از دیوار چشم دیگرم بالا می رفت که دیدم نیست،رفته بود و شاید هم هرگز از اول آنجا کنارم و شانه اش تکیه گاه سرم نبود. دوباره افتاده بودم بین هجوم ترس ها و غم ها . گفته بودم که جواب همه چیز را می داند.
+
تاریخ | پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ساعت | 16:8 نویسنده | آوینآلیس
|
هرسال از نیمه شب همچنین روزی پابه پای مادرم درد می کشم،جیغ پشت گلویم مچاله می شود و از پیشانی ام قطره های عرق سر می خورد پایین،یخ می کنم و از درون می سوزم. بعد ارام ارام دنیا برایم تنگ می شود،دیوار هایش را به تنم نزدیک می کند،توی خودم مچاله می شوم،دستی هولم می دهد،دستی می کشدم ،یک نفر می گوید دختر است بغض می کنم،یک نفر می گوید تولدت مبارک!
می زنم زیر گریه . هر سال از نیمه شب همچنین روزی تا صبح می زنم زیر گریه
+
تاریخ | شنبه دهم مهر ۱۳۹۵ساعت | 16:11 نویسنده | آوینآلیس
|
حالا حس می کنم قالی دختر 12 ساله ای هستم که باید تا دو سه روز دیگر به دست صاحبش برسد.
قالی ناتمامی که بافنده اش ناگهان به خودش آمده و دیده نقشش را از بیخ اشتباه بافته . حالا باید بیوفتد به جان تار و پودش ، تک تک رج ها را بشکافد و دو سه روز بیشتر وقت برایش نمانده.
+
تاریخ | جمعه دوم مهر ۱۳۹۵ساعت | 16:11 نویسنده | آوینآلیس
|
داشتم داستانی را می نوشتم که درست در حساس ترین نقطه اش قفل کرده بود . ایستاده بود سر جایش و تکان نمی خورد .نه دستم ، نه فکرم ، نه حتی پلک های شخصیت هاش . سرم را گذاشتم روی برگه های کاغذ . خواب دیدم زنگ زدم به تو ، ساعت ها حرف زدم و خندیدم .ساعت ها حرف زدی و گوش کردم . ساعت ها حرف زدی
و غرق شدم . داستان تمام شد . درست آنجا که لیلی با موهای قرمز از زیر روسری بیرون دویده اش گفت : صداش معجزه بود .
+
تاریخ | جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت | 3:38 نویسنده | آوینآلیس
|
بچه که بودم می فهمیدم یه فرقایی با مامانم دارم . مامانم قدش از من بلند تر بود،آرایش می کرد و لباسایی می پوشید که من نمی پوشیدم .بعضی وقتا اون لباسا رو برمی داشتم . می خواستم ببینم چطورین . اما نه از پس بستنشون برمیومدم نه اصلا قواره ی تنم بود . مامانم می گفت الان که نه ، بزرگ شی باید واسه توام بگیریم .من می دونستم بالاخره یه روز بزرگ میشم -البته اگه مثل کیمیا سرطان نگیرم و تو 8 9 سالگی تموم نشم - اما خب هیچوقت باورم نمی شد یه روز منم از همون لباسا بپوشم طوری که بلد باشم ببندمشون ، طوری که قواره ی تنم باشن، طوری که بهشون عادت کنم . نمی تونستم باور کنم منم بالاخره یه روز بزرگ می شم .شاید حتی بلند تر از مامان، شاید با آرایشی غلیظ تر از مامان.
چهارم دبستان یکی از بچه هامون گوشه ی حیاط بهم گفت باید یه رازی رو بهت بگم ، یه اتفاقی افتاده که نباید به هیچ کس بگی . بعد کلمه ای رو گفت که هیچوقت نشنیده بودم .واسم خنده دار بود .ولی گفت چیزیه که واسه هممون اتفاق میوفته . ولی برای اون زودتر . گفتم حالا چی میشه؟ گفت هیچی ، بعضی وقتا نمی تونم نماز بخونم .بعد اون همیشه استرس داشتم . استرس روزی که چشمم به خون بیوفته رو . مدام توهم داشتم که نکنه الان این اتفاق واسم بیوفته ؟؟؟ مامان بهم گفت نباید بترسم.نباید نگران باشم .فهمیدم این اتفاقیه که واسه همه خانوما میوفته ، ولی نمی تونستم باور کنم یه روز میاد که به سرخی خون عادت کنم ، به درد توی کمر و رنگ پریده و... چندسال بعد ، اتفاقی نیوفتاده بود ، فقط دیگه بعضی وقتا نباید نماز می خوندم . بزرگ شده بودم ، قدم از مامان بلند تر شده بود، بعضی وقتا آرایش می کردم ، به سرخی خون و درد کمر و رنگ پریده عادت کرده بودم و عاشقت شده بودم . دلم می خواست غرق شم تو صدات . قلبم تند می زد ، دستام یخ می کرد، می لرزیدم ، نگام سر می خورد پایین، مثل خانوما لبخند می زدم ، نگات می کردم طوری که نفهمی وقتی سرتو بر می گردوندی ، نگامو ازت ناشیانه می دزدیدم ، برات شعر می گفتم ، برات قصه می نوشتم ، تو همه جا بودی . لای شعرا ،لای آهنگا ،پشت پنجره،کنار درختا ، تو آسمونا. من می دیدم دست عاشقا تو دست هم قفله ، می دیدم چشماشون بوی باهار نارنج میده وقتی بهم نگاه می کنن ، می دیدم خنده هاشون با بقیه فرق داره ، ولی باور نمی کردم یه روز دستای منم ، یه روز چشمای منم ، یه روز خنده های منم ... ولی بعدتر ما با هم قدم می زدیم . فرقی نداشت کدوم خیابون ، چه فصلی چه ساعتی . ما دستامون تو دستای هم قفل بود، بهم نگاه می کردیم چشامون بوی باهارنارنج می داد خنده هامون فرق کرده بود ، ما عاشق هم بودیم ، یا حداقل فکر می کردیم که عاشق همیم . اون موقع می گفتن زیاد دلت خوش نباشه ها ، عشقا رنگ می بازن ،فصل باهار نارنج تموم میشه،هوا یکهو اونقدر سرد میشه که نفست یخ کنه، ولی من باور نمی کردم . حالا من زندم، تو خیلی وقته رفتی، فصل باهار نارنج خیلی وقته تموم شده ،نفسم یخ می کنه ،دراز کشیدم تو یه چاله قواره ی تنم . حالا من زندم ، می گن مرگ حقه . تا وقتی زندم هیچوقت باور نمی کنم یه روز منم می میرم، یه روز خاک تا بالای بالای تنمو می گیره ،اما کاش بگذره،کاش باور کنم، ، کاش کلاغ خسته ی به خونه نرسیدم، لااقل به حقش برسه .
+
تاریخ | پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ساعت | 2:40 نویسنده | آوینآلیس
|
بالم ، پرم ، تنم ، بدنم درد می کند ...
جان داده ام ولی کفنم درد می کند ...
+
تاریخ | شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت | 21:44 نویسنده | آوینآلیس
|
پیش از تو و پس از تو عالم را گشتم . خوبرو تر و خوش سخن تر و خوشآواز تر از تو در جهان بسیار بوده و هست .چه چشم ها که آتش در دل می اندازند، چه انگشت ها که چنگ می اندازند روی دیده با هر تکانِ ظریف شان، چه آوازهایی که چون بال فرشته ها روح را می نوازند و چه لبخندهای بی هوای فراموش ناشدنی ای پیش از تو و پس از تو جهان و من به چشم خودمان دیده ایم .
اما نگاه خمار هیچ چشمی پس از تو و پیش از تو دست مرا اینگونه به سمت خواب و خیال های کودکانه نمی کشید . واژه ها از هیچ لبی پس از تو اینقدر زنده ادا نشدند . هیچ کس نگفت یاس تا از دهانش عطر یاس اتاق را پر کند . هیچ کس نگفت دریا تا لبش موج بزند و پیراهن آبی تنم کند . هیچکس سکوت نکرد تا از سکوتش جهان لال شود .اما انگشت های هیچ کس ساز تنم را کوک نمی کرد . اما انگشت های هیچ کس رد تو را پاک نمی کرد و جای بودنت ، و جای نبودنت مثل جای بودن و نبودن جنازه ای با خطی سفید بر انگشت هام، چشم هام ، ساز تنم و بر واژه هام مانده بود ، مانده و می ماند ...
+
تاریخ | چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ساعت | 23:25 نویسنده | آوینآلیس
|
موضوع انشا : رضایت نامه یا نارضایت نامه ی کودکی که مادرش قرار است برود سرِکار ...
+کاش حوصله کنید بخونیدش و نقد و نظر بدین . ادامه مطلب
+
تاریخ | یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت | 21:24 نویسنده | آوینآلیس
|
تو قشنگ بودی.
نگاهت، مژه هات، موهات، حتی انحنای انگشتت هم قشنگ بود . تو قشنگ بودی درست مثل یک تابلوی نقاشی ، یک اثر هنری، یا یک یادگاری عزیز که ادم از دیدنش سیر نمی شود و جان دوباره هم می گیرد . بعد یک نفر، شاید یک بچه ی کوچکِ نفهم یا یک ادم بزرگ حواس پرت، دستش خورد به تو، افتادی و شکستی، رنگ هات با هم قاطی شد،قابت خراش برداشت ،من نتوانستم لبخند بزنم و بگویم اشکالی ندارد، نتوانستم بغضم را نگه دارم ، نتوانستم ننشینم روی زمین و سعی نکنم تا جمع و جورت کنم ،تا با دست آرام تکه هایت را سر جای خودشان بگذارم، رنگ هایت را آرام عقب برگردانم ، قابت را با چسب مثل بچه های کوچکی که خرابکاری می کنند ترمیم کنم ، آنقدر به از بین رفتن و خراب شدنت نگاه کردم که چشم هام رنگ آه به خودش گرفت .مامان آه توی نگاهم را که دید ، برای اینکه به خیال خودش نجاتم دهد ، برت داشت و انداختت توی کیسه ی سیاه زباله ها . حتی خودش برد و تحویلت داد به ماشین آشغالی که دیگر هیچ جوره دستم به تو نرسد. حالا اما دیگر از بین رفته ات را هر روز نگاه نمی کنم، جای خالی ات را می بینم .جای خالیِ قشنگی ات را . من هیچوقت ندیدم مامان تو را انداخته باشد توی کیسه ی زباله ها . هیچوقت رفتنت را ندیدم ، هیچوقت با هم خداحافظی نکردیم، شکستگی هایت را نبوسیدم،اشک چشم هایت را پاک نکردم ، حالا باورم نمی شود تنهایی افتاده باشی جایی بین زباله ها . حالا هم منتظرم یک روز زنگ بزنی به تلفنم ، یا یک نفر در خانه را بزند و بگوید برایتان آوردیمش ، یک یادگاری شکسته که بی خداحافظی به اینجا آمده بود ، هم به هرچیز که نگاه می کنم دوباره تو را می بینم . دوباره تکه هایی از یادگاری تو را می بینم و فکر می کنم شاید بازیافت شده باشی!
+
تاریخ | سه شنبه هشتم تیر ۱۳۹۵ساعت | 18:57 نویسنده | آوینآلیس
|
بی خوابی نامه ی شماره ی 1 .
این نوشته در اوج بی خوابی و خلسه ی ممکن نوشته شده و واقعیت دارد .
ادامه مطلب
+
تاریخ | چهارشنبه دوم تیر ۱۳۹۵ساعت | 23:39 نویسنده | آوینآلیس
|
گفتی دوباره به آغوشت برمی گردم
دست هایت را باز کردی لبخند زدی و ساعت راس 6 زنگ خورد .
+
تاریخ | شنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۵ساعت | 3:47 نویسنده | آوینآلیس
|
آخر، بازیِ بدیست
ما را انداخته اند وسط میدان ، همه ی مان بریده ایم ، نه نفسی برای ادامه مانده نه صدای سوت تماشاگری ، هی پرت می شویم به مرحله های سخت تر ، نه می توانیم به عقب برگردیم نه خط پایانی پیداست در دلِ این مِه غلیظ ... بریده و خسته آنقدر خسته که نای گرفتن دست های یکدیگر را نداریم آنقدر خسته که هیچ چیز به یادمان نمی آید... بازی بدیست درست شبیه افتادن وسط مازی که نقشه اش را یادت رفته باشد ... آخر ،بازیِ بدیست چرا داور سوت پایان را نمی زند ؟
+
تاریخ | پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت | 3:16 نویسنده | آوینآلیس
|
سرِ نخل ها را بریده بودند
وَاِلا از چشم هایشان اشک و از دهانشان فریاد پیروزی بلند می شد . سر نخل ها را بریده بودند یا نخل ها سرشان را قربانیِ قدمِ مردها کردند ...؟ مردهای برتر از وصف مردهای رفته و آزادی شهر را ندیده مردهای سی و چهارسال گمنامی و اسارت مردهای روزهای درد مردهای مرد ... +به بهانه ی سالروز آزادسازی خرمشهر عزیز و نخل های سربریده ی پر قصه اش ...
+
تاریخ | دوشنبه سوم خرداد ۱۳۹۵ساعت | 23:49 نویسنده | آوینآلیس
|
حواست هست که یک سال و پنج ماه و چهار شب جوابِ شب بخیر به من بدهکاری ...؟
+
تاریخ | یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت | 3:25 نویسنده | آوینآلیس
|
بی بالم و گرفته سرم را هوای تو
دنیا جهنم است تمامش! سوای تو ... از من دلی شکسته به جا مانده است که آن هم عزیزِ دور عزیزم ! برای تو ...
+بوی امتحان ها که به دماغم می خورد ، بداهه ها و قریحه ی ادبی ام دوباره زنده می شود !
+
تاریخ | جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت | 3:14 نویسنده | آوینآلیس
|
می گم شما که صدات خوبه حرف می زنی چلچله ها ساکت می شن بشنونت ،
برای دل تنگ ما هم یه دهن می خونی ؟ ناز می خندی می گی من که شعر بلد نیستم ، من که خوندن بلد نیستم ... می گم قربون شکل ماهت بلد بودن نمی خواد که ! تو اگه بشینی همین جا رو به روی ما ، یا اصلا نه از دورترین نقطه ی روی زمین پشت تلفن ، فقط یه جایی که آنتن بگیره صدات اونوقت اگه یه توپ دارم قلقلیه هم بخونی از گلچین شاد و غمگین ابی و داریوش و مهستی و هایده و... اصلا از صدای بارونم برای ما دلبر تره !
+
تاریخ | جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت | 23:28 نویسنده | آوینآلیس
|
بعد از هر واقعه ی سخت
آنقدر عق می زدم که از پی هر درد در انتظار کودکی بودم در انتظار بریده شدن بند درد از تنم اما بعد از یک قرن که از زندگی هفده ساله ام گذشت پس از صدای کشیده ی سیلی خم شدن های مداوم توی گوشم شنیدم که زنی زار می زد : عق زدن ها تمام نمی شوند و هیچ کودکی زاده نخواهد شد و هیچ کودکی زاده نخواهد شد و هیچ کودکی ... و هیچ ... و هیچ ...
+
تاریخ | جمعه دهم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت | 1:26 نویسنده | آوینآلیس
|
یک بار هم که آمدم نیمه ی پر لیوانِ زندگی ام را نگاه کنم ،
لیوان از دستم افتاد و شکست . قطره قطره ی آبش پخش شد روی زمین و فهمیدم زندگیِ بعضی آدم ها لیوانِ شکسته ایست که دیگر نه نیمه ی پری برایش مانده ، نه نیمه ی خالی ای . نه آبی برایش مانده و نه اصلا تنی ...
+
تاریخ | دوشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۵ساعت | 23:17 نویسنده | آوینآلیس
|
تو در زندگی من آدم مهمی بودی .لا اقل قرار بود که باشی . مثل کتاب تازه ای که هر روز لااقل یک خط خواندنش را برای خودم واجب می دانستم و تا تمام نشده کنار کشیدن از آن برایم سخت بود .کتابی که با اولین بار دیدنش ادم فکر می کند این را برای او نوشته اند تا خودش را و زندگی اش را عوض کند . تو درست همان کتاب تازه بودی که انگار اتفاقی با تنه ام به قفسه ات خورده بودم و تو افتاده بودی وسط روند کند و یکنواخت زندگی ام و همان جا در همان کتاب خانه شروعت کردم . یک کتاب تازه و خواندنی که درست در نقطه ی اوجش حتی تمام هم نشد و باقی صفحاتش سفید باقی ماند . تو در زندگی من ادم مهمی بودی و من درست در نقطه ی اوجم خالی، سفید و مایوس مانده ام .
+
تاریخ | شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۵ساعت | 0:38 نویسنده | آوینآلیس
|
|
|