My atoms have always loved your atoms

موضوع انشا : چپ دست ها

تو،انگشت های استخوانی خیلی لاغرت را که کمی چروک داشت،دور فنجان اول قهوه ات حلقه می کردی و به انگشت های من که خاکسترِ توی زیرسیگاری را پخش می کردند زل می زدی. بعد من آرام با چشم هایم از سرانگشت ها تا مچ دستت راه می روم .


ادامه مطلب
+ تاریخ | جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 20:1 نویسنده | آوینآلیس |

بی سواد بود !
شاعری که نامش را
روی جلد چند کتاب
و تعدادی لوح تقدیر
نوشته بودند
هرچه می کرد
از پس خواندن یک شعر بر نمی آمد...
شعری لابه لای خطوط دستانت

+ تاریخ | جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 18:57 نویسنده | آوینآلیس |

فهمیدم
جنس اکسیژن من
با مردم شهر فرق داشت ،
وقتی که
رفتی

+ تاریخ | جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 18:56 نویسنده | آوینآلیس |

برای  ماز چشم هات 

زمین پرفراز و فرود دست هات

چرخ و فلک گوش هات

سرسره ی کوچک بینی ات

تاب موهات

و زمینِ بازیِ صورتت

می توان شعر گفت

دویده دویده

و تو را نداشت .

اما لب هات

منطقه ی ممنوعه

خواهد ماند .

+ تاریخ | دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 20:23 نویسنده | آوینآلیس |

نمی توان نوشت
دست های تو را
که از هر کاغذی
سفید ترند...

+ تاریخ | یکشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت | 0:29 نویسنده | آوینآلیس |

به معصیت در آغوش گرفتن تو
بهشت را
حراج خواهم کرد
بهشت را...
که
تویی...

+ تاریخ | شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت | 1:14 نویسنده | آوینآلیس |

من از کجا بخرم؟
از کدام دکان؟
کدام چادر گلدار را؟
با کدام گلها؟
که خاموش کند آتش فشان عشق تو را در من؟

+ تاریخ | جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ساعت | 20:55 نویسنده | آوینآلیس |

 تو که آمدی ،

باهم قرار گذاشتیم که بال هم باشیم

دیشب که سر سفره ی شام 

به خاطر قد نکشیدن برنج ها

بشقاب های خانه را کشتی

 دست در اتاق را وحشیانه دنبال خودت کشیدی و صدای جیغ بلندش را دراوردی

و با صدایی بلند

 تو هم مثل همه ی مردهای کوچه ها و خیابان ها حرف زدی

مطمئن شدم که هیچ لاکپشتی پرواز نخواهد کرد

و تکه های بالم لای دهانت گیر کرده بود .

 

+ تاریخ | چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:33 نویسنده | آوینآلیس |

مردم از زندگی من

زنی را می بینند خوشبخت و باهدف و خندان 

با شوهری معمولی اما دلنشین  و بچه هایی خوب 

و خانه ای متوسط و مدرکی قاب شده  از چند سال تحصیل روی دیوار

و کاری پاره وقت و آبرومند.

زندگیِ من اما

از وقتی که در لباسی سفید

حل شده لای هجومی از موسیقی

با دسته گلی در اغوش انگشت ها

سوار ماشین

درست وقتی که 

سمت راننده ی معمولی و دلنشینش برگشتم ،

و تو را ندیدم ،

تمام شد .

+ تاریخ | شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 3:13 نویسنده | آوینآلیس |

از دخترِ خسته ی زاده ی خیابان و ساکن خانه های سیمانی

به تو که سینه ام از هوای نبودنت پر شده است ...

تصدقت بروم

ملالی نیست جز جای خالیِ ملموسی کنار دست هایم

درست وسط خیابان

درست زیر چتر باران

بگذریم .

اصلا همه چیز خوب است ...من هرشب با دست های پر از نبودنت خیابان را تنم می کنم و بازوان تاب را می گیرم و نفس را می خندم و سرم را سمت تو برمی گردانم

و تو را نمی بینم

و تو را نمی بینم ...

و تو را ...


برچسب‌ها: نامه, تصدقت بروم
+ تاریخ | جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 2:6 نویسنده | آوینآلیس |

ببین که پشت سرت

جیغِ در

درآمده است ...

+ تاریخ | پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 2:37 نویسنده | آوینآلیس |

دست هایش را

گذاشته بود روی گوشش

و محکم فشار می داد

دختری که نمی خواست پر بکشد از خیالش

صدای تو

+ تاریخ | پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 2:7 نویسنده | آوینآلیس |

سرم را

می گذارم

روی زانویی

که دیگر

نیست !

قبول رفتنت

از سر زمین خوردن

مخرب تر

+ تاریخ | چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 2:52 نویسنده | آوینآلیس |

همیشه با ورق زدن البوم ها

فاتحه ای از خواب بیدار می شود

سرکی به زنده های زیر خاک می زند

به جوانیِ پیرها

به جفت گمشده ی دست های در هم قفل شده

به کفش ها و لباس های کوچک شده ی ته کمد 

به انعکاس صدای عکس ها که در گوش  ذهن می پیچند

پشت هر البوم عکسی  فاتحه ای خوابیده

ارام ورق بزن ...

 

+ تاریخ | چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 2:50 نویسنده | آوینآلیس |

 

همه ی صبح ها را دارم خواب می مانم

زنگ هیچ ساعتی

صدای تو نشد

 

+ تاریخ | دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 23:9 نویسنده | آوینآلیس |

بافتم بعد تو

هذیان ها را ...

+ تاریخ | دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 19:26 نویسنده | آوینآلیس |

نکند ثانیه ی اخر رویا باشی

نکند قصه ی ما

از سر و ته

وهم شود ...

+ تاریخ | دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 17:56 نویسنده | آوینآلیس |

رفتی مسافر...

کاش می بودی ببینی

یک اسمان را

پشت پایت

آب کردی ...

 

+ تاریخ | یکشنبه دهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 22:56 نویسنده | آوینآلیس |

در حدّ تو

کنارِ خودم

خسته ام

بفهم...

+ تاریخ | یکشنبه دهم آبان ۱۳۹۴ساعت | 1:28 نویسنده | آوینآلیس |

دارم اشک شوق می ریزم

دارم به مادری ترین زبانم می گویم دوستت دارم

+ تاریخ | جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت | 23:43 نویسنده | آوینآلیس |

گفته بود : دختر ها توی این حالت خیلی قشنگند

که سرشان را بگیرند پایین و به همان پایین نگاه کنند و موهایشان دورشان ریخته باشد و مژه هایشان آویز پلک هایشان

سری تکان داد.

آمد خانه

سرش را میگرفت پایین

و تا می آمد دزدکی به آینه نگاه کند و حالتی که باید تویش قشنگ باشد ،

کلاه گیس می افتاد ...


+ تاریخ | جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت | 20:20 نویسنده | آوینآلیس |

کوله ات را بگذار گوشه ای کنار شقیقه ام

و دراز بکش روی رخت خوابی که زیر چشمم برایت انداخته ام

زیر سایه بان مژه ها

+این گودی زیر چشم من فلسفه دارد ...

+ تاریخ | پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت | 1:39 نویسنده | آوینآلیس |

همه چیز تویی

آستین  لباس ها ، دستانت

چراغ های اتاق ، چشم  هایت

لت های در ، لبت

تخت ، حضورت

بالش ، اغوشت

همه چیز تویی

وقتی که نباشی

 

 

 

+ تاریخ | پنجشنبه هفتم آبان ۱۳۹۴ساعت | 1:22 نویسنده | آوینآلیس |

یک قرن

از حضور تو

در ذهن شانزده ساله ام

می گذرد

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:19 نویسنده | آوینآلیس |

صدات

برای گوشم آغوشه

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:18 نویسنده | آوینآلیس |

تو معشوقه ای داری

 آنقدر دیوانه وار می خواهی اش

 که می توانی برای ناخن های تازه کوتاه شده اش ،

 پشت پایش که توی کفش های پاشنه دار زخم و سرخ شده اند،

 تار مژه ای که روی گونه ی چپش افتاده ،

 موهای پریشان و شانه نخورده اش زیر باران ،

 حتی خط های بی معنی کف دستش

 و یا جای بند کیفِ روی شانه اش

 و لاله ی سفید گوشش

 و برای حتی پوزخند های  نخواستنش

 شعر بگویی

 و من

آنقدر دیوانه وار میخواهمت که 

 می توانم برای شعری که برای معشوقه ات می گویی

شعر بگویم

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:18 نویسنده | آوینآلیس |

هر شب از پنجره آویزان می شوی و یک نخ سیگار همیشگی ات را تا رسیدن آتش به دستت می کشی

هر شب گوشه ی دیوار به صدای نفس هایت گوش می دهم

تا صدای بسته شدن پنجره بیاید

و ته سیگار خیلی کوچکت را با انگشت هام بغل کنم

حیف سیگار لب زده ی تو نیست که روی زمین بماند ؟

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:17 نویسنده | آوینآلیس |

یک روز خودت

با آن صدای نابِ خمار

توی گوشم شعر می خوانی

روزی که هدفون ها در دست تعمیرند

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:16 نویسنده | آوینآلیس |

نکند شعرِ مرا هیچ عزیزی نخرد !

نکند هوش تو را مکرِ زلیخا ببرد ...

نکند قحطیِ این قصه مرا خشک کند

نکند پیرُهنت را پدرت هم بدرد ...

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:15 نویسنده | آوینآلیس |

فقط یک پک

 

از لب هات ...

 

+استخوان درد این معتاد نفس های شیشه ایِ تو را کشت

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:14 نویسنده | آوینآلیس |

توی جنگل های گرگان

تو با مه یکی شوی

من با تو

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:12 نویسنده | آوینآلیس |

دختری که

شبی

از ترس مزاحمی مست و خیابانی

به کشیشی پناه برد

و زن شد

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:11 نویسنده | آوینآلیس |

باید نشست توی قایق

وسط دریای سرخ لب هات

و بوسه گیری کرد

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:8 نویسنده | آوینآلیس |

دخترِ افسانه ای و منجیِ چشم آبی نیستم
اما از فنجان قهوه ی چشم هایم
برای تمام لحظه های خستگیت
بخار بلند میشود

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:7 نویسنده | آوینآلیس |

پسر افغان
توی لباس ارتش جمهوریِ اسلامی

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:6 نویسنده | آوینآلیس |

کاتب
پایین برگه ی گزارش دادگاه محاکمه ی معشوقه اش نوشت :
حکم :
کمی آرام اعدامش کنید

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:1 نویسنده | آوینآلیس |

دختر خسته ی نشسته روی صندلیِ ایستگاه اتوبوس

به ماشین عروس آن طرف خیابان خیره شده بود و لبخند می زد

که اسید را پاشیدند ...

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت | 21:1 نویسنده | آوینآلیس |