|
My atoms have always loved your atoms |
|
|
بچه که بودم می فهمیدم یه فرقایی با مامانم دارم . مامانم قدش از من بلند تر بود،آرایش می کرد و لباسایی می پوشید که من نمی پوشیدم .بعضی وقتا اون لباسا رو برمی داشتم . می خواستم ببینم چطورین . اما نه از پس بستنشون برمیومدم نه اصلا قواره ی تنم بود . مامانم می گفت الان که نه ، بزرگ شی باید واسه توام بگیریم .من می دونستم بالاخره یه روز بزرگ میشم -البته اگه مثل کیمیا سرطان نگیرم و تو 8 9 سالگی تموم نشم - اما خب هیچوقت باورم نمی شد یه روز منم از همون لباسا بپوشم طوری که بلد باشم ببندمشون ، طوری که قواره ی تنم باشن، طوری که بهشون عادت کنم . نمی تونستم باور کنم منم بالاخره یه روز بزرگ می شم .شاید حتی بلند تر از مامان، شاید با آرایشی غلیظ تر از مامان.
چهارم دبستان یکی از بچه هامون گوشه ی حیاط بهم گفت باید یه رازی رو بهت بگم ، یه اتفاقی افتاده که نباید به هیچ کس بگی . بعد کلمه ای رو گفت که هیچوقت نشنیده بودم .واسم خنده دار بود .ولی گفت چیزیه که واسه هممون اتفاق میوفته . ولی برای اون زودتر . گفتم حالا چی میشه؟ گفت هیچی ، بعضی وقتا نمی تونم نماز بخونم .بعد اون همیشه استرس داشتم . استرس روزی که چشمم به خون بیوفته رو . مدام توهم داشتم که نکنه الان این اتفاق واسم بیوفته ؟؟؟ مامان بهم گفت نباید بترسم.نباید نگران باشم .فهمیدم این اتفاقیه که واسه همه خانوما میوفته ، ولی نمی تونستم باور کنم یه روز میاد که به سرخی خون عادت کنم ، به درد توی کمر و رنگ پریده و... چندسال بعد ، اتفاقی نیوفتاده بود ، فقط دیگه بعضی وقتا نباید نماز می خوندم . بزرگ شده بودم ، قدم از مامان بلند تر شده بود، بعضی وقتا آرایش می کردم ، به سرخی خون و درد کمر و رنگ پریده عادت کرده بودم و عاشقت شده بودم . دلم می خواست غرق شم تو صدات . قلبم تند می زد ، دستام یخ می کرد، می لرزیدم ، نگام سر می خورد پایین، مثل خانوما لبخند می زدم ، نگات می کردم طوری که نفهمی وقتی سرتو بر می گردوندی ، نگامو ازت ناشیانه می دزدیدم ، برات شعر می گفتم ، برات قصه می نوشتم ، تو همه جا بودی . لای شعرا ،لای آهنگا ،پشت پنجره،کنار درختا ، تو آسمونا. من می دیدم دست عاشقا تو دست هم قفله ، می دیدم چشماشون بوی باهار نارنج میده وقتی بهم نگاه می کنن ، می دیدم خنده هاشون با بقیه فرق داره ، ولی باور نمی کردم یه روز دستای منم ، یه روز چشمای منم ، یه روز خنده های منم ... ولی بعدتر ما با هم قدم می زدیم . فرقی نداشت کدوم خیابون ، چه فصلی چه ساعتی . ما دستامون تو دستای هم قفل بود، بهم نگاه می کردیم چشامون بوی باهارنارنج می داد خنده هامون فرق کرده بود ، ما عاشق هم بودیم ، یا حداقل فکر می کردیم که عاشق همیم . اون موقع می گفتن زیاد دلت خوش نباشه ها ، عشقا رنگ می بازن ،فصل باهار نارنج تموم میشه،هوا یکهو اونقدر سرد میشه که نفست یخ کنه، ولی من باور نمی کردم . حالا من زندم، تو خیلی وقته رفتی، فصل باهار نارنج خیلی وقته تموم شده ،نفسم یخ می کنه ،دراز کشیدم تو یه چاله قواره ی تنم . حالا من زندم ، می گن مرگ حقه . تا وقتی زندم هیچوقت باور نمی کنم یه روز منم می میرم، یه روز خاک تا بالای بالای تنمو می گیره ،اما کاش بگذره،کاش باور کنم، ، کاش کلاغ خسته ی به خونه نرسیدم، لااقل به حقش برسه .
+
تاریخ | پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ساعت | 2:40 نویسنده | آوینآلیس
|
|
|