My atoms have always loved your atoms

داشتم داستانی را می نوشتم که درست در حساس ترین نقطه اش قفل کرده بود . ایستاده بود سر جایش و تکان نمی خورد .نه دستم ، نه فکرم ، نه حتی پلک های شخصیت هاش . سرم را گذاشتم روی برگه های کاغذ . خواب دیدم زنگ زدم به تو ، ساعت ها حرف زدم و خندیدم .ساعت ها حرف زدی و گوش کردم . ساعت ها حرف زدی
و غرق شدم .

داستان تمام شد . درست آنجا که لیلی با موهای قرمز از زیر روسری بیرون دویده اش گفت : صداش معجزه بود .

+ تاریخ | جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۵ساعت | 3:38 نویسنده | آوینآلیس |