My atoms have always loved your atoms

که ناگهان دستی انگار پرتمان کرده بود به سال های سرد دور که بوی خون و باروت می داد و انگشت های زخمی ات را سرما به دست هام قفل زده بود.
برف جور بی سابقه ای می بارید و قصد ایستادن نداشت . نه می رقصیدند و نه مثل نقل پاشیده می شدند . تنها شبیه قتل عامی سفید بود و افتادن دانه برف های بی گناه از بلندی آسمان .
تو می گفتی خدا رحمش آمده . من به مژه های یخ بسته ات نگاه می کردم و پلک هایت که از سرما می لرزید و قفل لرزیدن دندانم لب هام را بسته بود و نمی توانستم بپرسم کجای این جهنم سرما رحم خدا را دیده ای ؟
یک نفر ما را با دست های بزرگش پرت کرده بود به سال های سرد دوری که هیچ خونی توی هیچ رگی باقی نمی ماند . درست وسط جنگل دور افتاده ای که دور تا دورش را سربازهای روس به خون تشنه گرفته بودند و بوی باروت که هر لحظه نزدیکتر می شد . یک نفر ما را پرت کرده بود وسط برف و سرمایی جانسوز که انگشت های کشیده ی زخمی ات را به دست هام زنجیر کنم و دقیقه های آخرم را تسلیم نگاهت . بوی باروت نزدیک و نزدیک تر می شد و سرما را چنگ وحشی آتش می خراشید و دست هایم را محکم تر می گرفتی . تن دست نخورده ی برف را حالا پوتین سربازها گل آلود کرده بود و تفنگ ها با دهن باز منتظر تف کردن گلوله ی گوشه ی دهان شان بودند. قفل دندان هام را شکستم تا آرام و بریده بریده بپرسم :‌رحم خدا کجای جهنم این قصه ی سرد خون آلود بود ؟‌
قبل از اینکه ماشه ها را بکشند، با دست های خشکیده ی رنجور ، درست وسط معرکه ی رقص خون و باروت جوابم را داد و بغلم کرد.

+ تاریخ | جمعه دوازدهم آذر ۱۳۹۵ساعت | 17:21 نویسنده | آوینآلیس |