My atoms have always loved your atoms

کوچک تر که بودم بعضی وقت ها با بابا می رفتیم محل کارش که جنوب شهر بود . دستفروش های گوشه ی خیابان تخمه و ذرت بو داده و پشمک می فروختند. پیاده رو ها هرگز از تکاپو خالی نمی شدند. بابا دست من را می گرفت و دنبالش می رفتم . بعضی وقت ها می ایستادم ویترین مغازه ها یا بساط دستفروش هارا نگاه کنم . بابا عجله داشت و با اینکه چشمم پیش چیزی گیر کرده بود تا وقتی که از نگاهم خارج شود، نگاهش می کردم و دنبال بابا کشیده می شدم . یک بار گوشه ی جدول یک نفر جعبه ی مقوایی در بازی گذاشته بود مقابلش . جلوتر که رفتیم چشم انداختم دیدم پر است از جوجه رنگی های کوچکی که توی هم لولیده اند و سرشان را بالا گرفته و تند تند نوک شان را باز و بسته می کنند.میخ دیدن شان شده بودم.نتوانستم با بابا راه بیوفتم که فقط نگاهم پیششان باشد . پاهام را سرجایشان محکم کردم و سرم را خم کردم سمت جوجه ها. فروشنده حواسش نبود ، بابا برگشت و گفت :‌چرا نمی آیی ؟
گفتم :‌ نگاه چه نازن !اینا از اول همین رنگی بودن ؟‌
بابا عجله داشت . این پا و این پا می کرد و می خواست راضیم کند برویم . گفت : نه رنگشون کردن واسه همین عمرشون کمه زود می میرن فایده نداره . به داییت می گم برات لاکپشت بخره بیا بریم .
لاکپشت ها که نمی توانستند اینقدر ناز سر بالا بگیرند و نوکشان را باز و بسته کنند. بعد هم همه اش مثل یک تکه سنگ میوفتند یک گوشه و قیافه ی آدم های خیلی خسته ای که روزها راه رفته اند و نیاز به یک خواب جانانه دارند را به خودشان می گیرند . اصرار کردم که من جوجه رنگی صورتی ای می خواهم که عمرش اصلنش هم کوتاه نیست . بزرگ می شود و جوجه رنگی های دیگری به دنیا می آورد که خودشان رنگی اند .جوجه های صورتی و سبز و زرد.بالاخره آنقدر با مظلومیت پافشاری کردم که بابا قبول کرد و برایم جوجه رنگی صورتی ایم را خرید.مامان هم می گفت این ها زود می میرند .من اما برایم حرف هیچ کس مهم نبود و سرم به جوجه رنگی خودم گرم بود و آب و دانه برایش گذاشتن و رویا پروراندن برای بچه های رنگیش و مثلا اینکه یکی شان ترکیبی صورتی سبز بشود!
****
من خیلی پافشاری کردم برای داشتنت . پاهام را محکم گذاشتم روی زمین که من می خواهمش . فقط همین را می خواهم با همین چشمان خسته ی گود افتاده اش . اما دیگر کسی نمی توانست برایم تو را بخرد. باید خودم دست به کار می شدم . دست به کار هم اگر نمی شد باید لااقل دست به دعا بلند می کردم .مثل دختر بچه ی کوچکی که سرش را کج می کند و برای داشتن جوجه رنگی ها پافشاری . دل خدا به چشم هام آب شد و دعاهام گرفت .
مامان می گفت به چشم هاش نگاه کن ، اصلا معلوم است این پسر ماندنی نیست .
چی می گفت مامان ؟‌یعنی چه از چشم های کسی معلوم باشد ماندنی نیست وقتی من دست هاش را دارم ، صدایش را هرشب توی گوشم دارم ، دلش را قایم کرده ام توی جیب پیراهنم ، نگاهش را گیر انداخته ام توی موهام . یعنی چه که نمی ماند ؟
****
جوجه رنگی صورتی کوچولو بی تعادل راه می رفت و بعضی وقت ها روی زمین می افتاد . من بلندش می کردم و از راه رفتنش کیف می کردم . دانه اش را می خورد، آبش را می خورد، بال هایش را جمع می کرد و چشم هایش را می بست .
یک روز که از مدرسه برگشتم ، مقنعه ام را هنوز کامل درنیاوده بودم و کشش به گردنم بود، بدو رفتم پیش جوجه رنگی و بعد مامان از صدای جیغم بیدار شد .
****
دوتا جوجه می آوردیم خوب می شد یا سه تا ؟‌باید چشم شان به تو می رفت لب شان به من .قدشان بلند می شد مثل تو موهایشان لخت می شد مثل من . اسم یکی شان را می گذاشتیم ..
من جیغم را کشیده بودم . صدای جیغم توی گوش تمام زندگی ام می پیچید.لال شده بودم این بار . مات و مبهوت چشم هایی که مامان می گفت معلوم است ماندنی نیستند و حالا بسته شده بودند .
 آرام آرام
 سرد سرد .

+ تاریخ | دوشنبه بیستم دی ۱۳۹۵ساعت | 22:13 نویسنده | آوینآلیس |