My atoms have always loved your atoms

به سرم زده بود یکبار سرتاپا سفید بپوشم،پرچم سفیدی هم بگیرم دستم،روبه رویت زانو بزنم،سراپا تسلیم بگویم: به من رحم کن...خواهش میکنم به من رحم کن.به شکوفه های دلم ،به نهال افکارم،به خواب هایم رحم کن،به خیابان ها،به خانه ی مان،به پنجره هایش،به هوایش،به اتاقم،به تخت خوابم،به بالشم رحم کن.هرکجا میروم تصویرت از قبل آنجارا قرق کرده.لبخند میزند،اخم میکند،شعر میخواند،من فرو میریزم،میشکنم،از پا می افتم.
میدانم نمیشود.میدانم نمیتوانی،مثل این است که مرد کشاورزی مقابل سیل بایستد و بگوید صبر کن،یا به خورشید تابستان بگوییم نتاب،یا به مرگ بگوییم نیا.
نمیشود به عطرت گفت رحم کن و از او انتظار داشت دلش برای چشم های خیسم بسوزد.نمیشود به یادت گفت رهایم کن و منتظر ماند که او کوله بارش را جمع کند و برود.حرف حالی شان نمیشود،مثل دل من که نمیفهمد بس است و صبر کن و طاقت داشته باش اصلا یعنی چه.
قد کشیده ام مثلا،روزها روبه روی آینه می ایستم و مدام تکرار میکنم :((مرد باش مرد باش دختر مردی باش.))شب ها مثل بچگی هام که تمام عروسک هایم را روی تختم میچیدم و با خیال راحت میخوابیدم،تمام یادگاری هایت را،عکست را،پیراهن جا مانده ات را دورم میچینم ،نفس میکشم،بغض میکنم،شبیه هیچ مردی نیستم،شبیه هیچ زنی نیستم،مثل بچه ها،دلم میخواهدت،فقط تو را،این بار اما خوابم نمیبرد.به سرم می زند رو به رویت زانو بزنم،بگویم:((رحم هم نکردی عیبی ندارد،تیغت نوازش است،نمی توانی بیایی؟))

+ تاریخ | جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت | 23:59 نویسنده | آوینآلیس |