My atoms have always loved your atoms

مدتهاست که اینجا را گذاشته ام برای خودش خاک بخورد.انگشت هام حسابی تنبل شده اند و مغزم تقریبا خوابش برده.توی سرم هنوز پراست از علف های هرز کنکور.از نام ها،شهرها،فرمول ها،لغات بی فایده.تمام این مدت توی سرم جمله ها چرخ میخورد و به جایی نمیرسید.شخصیت ها شکل میگرفتند و به بلوغ نرسیده تلف میشدند.آمدم که از کنکور بنویسم.تجربه ای یکساله که قوی تر نکرد اما حسابی کشت.
من المپیادی بودم.ادبیات.بچه ی ناخلف ادبیات.همین تیرماه بود که رنگ سرخ قبول نشدن را روی صفحه ی گوشی دیدم و همین تیرماه هم بود که با چشم های هنوز باد کرده ی سرخ نشستم سرکلاس های غول بزرگ و از همان روز بود که گوشم به شنیدن مزخرفات خو گرفت و به ترتیب چشمم و مغزم و انگشت هام.((حسابی درس بخوانید،سعی کنید برای خودتان یک چیزی بشوید.این خیلی مهم است که فلان درس فلان ساعت فلان درصد.فلان رتبه فلان دانشگاه فلان رشته))‌ از بهشت المپیاد پرت شدن به خارستان کنکور هم نوعی هبوط بود.گذشت و الان بعد از گذشت کمتر از یک هفته توی سرم شهر تولد دهخدا و عارف و عشقی،ترتیب شهرهای حاصلخیز ایران،درآمد سرانه ی کنیا و سوییس در عهد عتیق،تعداد مراحل نظریه ی اریکسون.تعداد کتاب های فارابی و ابن سینا و سهروردی توی سرم کرم گرفته اند.هیچ کدام دانش نیستند.هیچ کدام ذهنم را باز نکرده اند.یک مشت پیرمرد حسابگر لب گور توی سرم دور هم نشسته اند و درست نمیدانند باید چه کار کنند.
این همان بلایی بود که یکسال کنکور به سرم آورد.یادم داد کمی سازگار تر شوم،یادم داد وسط یک باتلاق گند گرفته میشود پول درآورد،یادم داد در شرایط ناچاری باید باز هم سعی کنم چون بهتر از فرار و شکست است ،یادم داد زمان چیز مهمی ست،استرس را خودش انداخت توی جانم و بعد گفت یاد بگیر استرس نداشته باش،با اخلاق ادم ها کنار بیا اصلا اخلاق شان را کنار بگذار و یاد بگیر،این چیزها هم بود.اما نمیشود به خاطر این ها کنکور را ستایش کرد.
بعد از جلسه دختری بود که از شدت گریه نمیتوانست حرکت کند و پدرش به زور دستش را میکشید،کنکور آن دختر بود.
قبل از جلسه دختری بود که میخواست همه اش دوتا تست بزند و برای آرامش داشتن سیگار کشیده بود،کنکور این یکی دختر هم بود.
بعد از اعلام نتایج کنکور اشک های فراوان ادم هایی که تلاش کردند و نشدند و سرکوفت خواهند شنید هم هست.بعد از قبولی دانشگاه کنکور هرز رفتن دوباره ی ذهن و حفظیات بی فایده و ناامیدی و دانشجوی بیکار هم هست .این ذهن لبریز از بیهودگی من هم . و بیماری و اضطراب یک ساله ی خیلی از این بچه ها.ناامیدی ادمهایی که از رسیدن به شهرهای بزرگ تر برای رویاهای بزرگتر درماندند.چند نفر دختر ۱۸ ساله ی جوانی که در خاموشی ام اس گرفتند.آدمهایی که هیچ سرجای خودشان قرار نگرفتند و همه سرنوشت هایی که عوض یا تباه شدند.کنکور همه ی اینها بود.تلخ،غیرقابل اجتناب.با شکم بزرگ لبریز از رانت و پول و حاشیه اش.

+ تاریخ | دوشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۷ساعت | 14:14 نویسنده | آوینآلیس |