My atoms have always loved your atoms

آخر، بازیِ بدیست
ما را انداخته اند وسط میدان ، همه ی مان بریده ایم ، نه نفسی برای ادامه مانده نه صدای سوت تماشاگری ، هی پرت می شویم به مرحله های سخت تر ، نه می توانیم به عقب برگردیم نه خط پایانی پیداست در دلِ این مِه غلیظ ...
بریده و خسته
آنقدر خسته که نای گرفتن دست های یکدیگر را نداریم
آنقدر خسته که هیچ چیز به یادمان نمی آید...
بازی بدیست درست شبیه افتادن وسط مازی که نقشه اش را یادت رفته باشد ...
آخر ،بازیِ بدیست
 چرا داور سوت پایان را نمی زند ؟

+ تاریخ | پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت | 3:16 نویسنده | آوینآلیس |